آن تیری که ز کمان ابروی تو رها شد/ بر قلبم بنشست ودر دل جای خوش شد
هر چه کردم که دل رها زین شراره کنم// به مرحمی ز غیر تو، زخم دل دوا کنم
طبیبی نیافتم که تیر رفته به قلب جدا کند//پاره پاره دل ما، درمانی ز کرم عطا کند
گویی این درد افتاده در دل، بی درمان است//درد عشق است و به حق بی پایان است
درمان درد ما در نگه دل ربای تو است//در یک کرشمه ز آن رخ به ز مهتاب توست
رخ نما که درد و درمان در نگاه توست//در آن تیرهای رها شده ز ابروی کمان تو ست
تیر نگاه تو که دوش زخم نهاد بر دل ما// به محبت گر رها کنی خود دوا کند زخم دل ما
حال خوشی که دوای غم دیرن ما کند مرا آرزوست//درمانگری که کهنه درد های دل دوا کند مرا آرزوست
ز آن هزار حاجت که دوش وقت سحر نزد یار بردیم// استجابت یکی را ز لطف و کرم به تمنا مرا آرزوست