شنیدی که دوش در شهر آواز میدادند//عاشقان را ز عاشقی هشدار می دادند
خنده آمد بسی بر لب اهل خرد//زین سخن بی مغز که اینان جا ر می دادند
معلم آن است که درس خویش به محبت آمیزد// نه آنکه بهر تعلیم درس ترکه آویزد//
ما که به یک زمزمه محبت،درس عشق آموخیتم// به هزار ترکه، یک الف زکس نیاموختیم
اکسیر زندگی، عشق را تو به من آموختی// ریاضی و فیزیک وشیمی را تو به عشق آمیختی/
به هندسه کمان ابروی یار حساب می کردیم//به درس فیزیک پرتو نگاه یار اندازه میکردیم /
درس شیمی در پی اکسیر عشق می خواندیم//هم سیاهی های متن و هم بین خطوط می خواندیم/
جبر نبود بجز معادله عشق که بیان میکردی// بر بی ریشگی این معادله بسی صحبت می کردی/
درس حساب جدید، درس شمارش ثانیه ها بود//حساب لحظه های فراغ آن مه رخ ابرو کمان بود/
درس جغرافی در پی جای خال لب یار بگذشت// درس تاریخ در صحبت از لیلی و مجنون بگذشت/
ما درس بجز رسم عاشقی ز معلم هیچ نگرفتیم// زین درس بود که ما همه عالم به یک جا بگرفتیم/