گفتی که دگر می نخور ای عاشق رند//در پی می تومرو در خانه آن ساقی رند
گفتم که نصیحت به جان خریده ام/دیر زمانی است که این پند به گوش گرفته ام
گر مرا مست بینی از نوشیدن دوش نیست//زآن می که در ساغر ساقی است نیست
ما را ز اذل در جام می انداختنده اند//گویی که بجای اب می در گل ما انداختنه اند
ز آن است که ما هوشیاری بخود ندیده ایم//عاشق گشته و بجز نقش معشوق ندیده ایم
حساب سود و زیان هرگز به عشق نکرده ایم//جای خال و کمان ابرو اندازه نکرده ایم
آن کمان ابرو که همه کج پنداشتند//ما شیفته اش گشته و ما را به این مست پنداشتند
سعادت را ز پند زاهد و معتصب چه باک باشد//ز آن عشق که ز اذل تا به ابد با او باشد