مرا روزی آرزوی های شیرینی بود/رفاقت با همه آرزوی روزهای دیرینم بود
درمان درد و برچیدن ظلم آرزویم بود//جهانی بی غم و غصه رویای شیرینم بود
نمی دانم روزگار تو با من چه کردی //که آن آرزو های کودکی از من بدر کردی
جهان با ظلم را نیز من پذیرا گشته ام//کشتن کودکان در جنگ را عادی پنداشته ام
اشک چششم دیگر بهر آن کودک نمی اید// جانم بهر کشتگان در جنگ به لب نمی اید
خدایا کاش سادگی کودکی باز می آمد//دوباره آرزو های آن روز ها در دلم باز می آمد
کاش باز بهر گوسفند سر بریده گریه می کردم//کاش با ناله دشمن خویش ناله می کردم
ای کاش باز دوباره ز نو زندگی می کرم//همه عمردر پی آرزو های کودکی تلاش می کردم
سعادت