مجنون که ز می پیمانه پر شد//از خود بی خود و مست رخ لیلی شد
کی توانست اندیشه غیر ز لیلی کند//تا می نوشد و خود ز بند آزاد کند
میخانه اگر نظم و ترتیبی داشت//آنجا اگر مدعی صاحب نظری داشت
دگر چه صفایی به میخانه بود//جائیکه یکی داور و داروغه بود
گفته بودیم که خدای به مزد ستایش نمی کنیم//بهر بهشت برین و دوری ز جحیم این نمی کنیم
عشاق بجز عشق نجوای با معبود نمی کنند//ما نیزسجده بجز به این گوهر گران نمی کنیم