دلدادگی (دفتر یاداشت من)

محلی برای درد دل با دوستان

دلدادگی (دفتر یاداشت من)

محلی برای درد دل با دوستان

مایه مستی

مستی ما نه از می  خوارگی ما است      بل ز ازل این مایه مستی همره ما است

آن روز که یار  دلربا چهره ما کرد    این تحفه ز وجود ش، با گل ما همراه کرد

نظرات 1 + ارسال نظر
یک زن سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 09:21 ب.ظ http://radepayeman.blogsky.com

حالمان بد نیست غم کم می خوریم *کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند *عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب *از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند *بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست *از غم و نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد ش*یک شبه بیداد آمد ، داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام *تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگراین است مرتد می شوم *خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است *کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم *عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم* هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست *بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست *چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم *طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام *راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن *من خودم خوشباورم ، گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن *من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم...دگر گفتن بس است *گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ! شاد باش *دست کم یک شب توهم فرهاد باش

آه ! در شهر شما یاری نبود* قصه هایم را خریداری نبود !!!

وای ! رسم شهرتان بیداد بود *شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد *خون من، فرهاد، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان *خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد *این همه لیلی ، کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان *بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام *بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود* قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود *تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه * فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه *هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه

هیچ کس اشکی برای ما نریخت *هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حال و روزم دیدنیست *حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم *گاه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیووانه فالم را گرفت *یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم *خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
************************************************
تقدیم به شما.

قلم شما همیشه جاری و دلتان شاد. از نوشته خوبتان تشکر. امید دارم دل ما همه پیوند حق بخورد و با حق یکی گردد تا دنیایی زیباتر داشته باشیم.

سعادت

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد