یار دلربا
نقش رخت چه خوش بود در آینه شبنم صبحگاهی رخ ماهت چه دلربا بود به لبخند شامگاهی
آن نقش دلبرا حک شده در چشم و ذهن ما به وقت و بی وقت می برد هوش ز این عاشق شیدایی
عشق
خلق عالم به جز به عشق معنا نگرفت عالم بجز به این زر زرین ارزش نگرفت
گر خواهی که وجودت معنا به عالم یابد همه آن شو که عالم بدان جان بگرفت